آواز هر شب که کوک دل به غمت ساز می کنم با شب حدیث عشق تو آغاز می کنم بر تار زخمه می زنم از خم اندرون وآنگه به گریه سفره دل باز میکنم پس در میان گریه جانسوز خود ترا از تنگنای حنجره آواز میکنم در آسمان آبی چشمان مست تو تا بیکران عاطفه پرواز میکنم بر زخمه های ساز دلم گوش جان سپار کز پرده،پرده اش سخنی ساز میکنم آری هنوز با همه عشق خود ترا از تنگنای حنجره آواز میکنم تهران –آذر 72
امشب ای دل شتاب خواهم کرد گنهی پر صواب خواهم کرد از لبت کاو همیشه دل خون است طلب شهد ناب خواهم کرد امشب از قعرهر چه تاریکی است سخن از آفتاب خواهم کرد لحظه ای در حصار آغوشت غصه ها را جواب خواهم کرد چشم مست تو دیده ام امشب آشتی با شراب خواهم کرد امشب از دست هر چه فاصله است به خدا هم عتاب خواهم کرد وآن همه جورها که رفته به من همه یک یک حساب خواهم کرد تهران-بهار 80
پیچک غم می زنم بی تو در کشاکش غم زخمه بر پرده های تار امشب گویی از ناله حزین دلم ماه هم گشته غصه دار امشب دامنم از شراره های سرشک گویا امشب ستاره باران است تن فرسوده ام در این شبها هر نفس در نبرد با جان است بی رخت سال ها در این زندان نفسم در شماره افتاده شیشه عمر باطلم دیر یست به کف سنگ خاره افتاده کس نداند چگونه پیچک غم این چنین بر نهال غم پیچید وز دل خسته کس نمی پرسد که چرا در کویر غم خشکید گل زیبای شعر تازه من در بیابان بی کسی پژمرد بلبل نغمه خوان طبع حزین در خزان امید من افسرد تهران -75
جاودانه ای آرزوی خفته به صدها فسانه ام الهام بخش هر غزل عاشقانه ام چون آتش نهفته به خاکسترم بیا تا شور عشق برجهد از هر زبانه ام بازآ که بشنوی سخن رنجهای من از لابه لای زمزمه ی عاشقانه ام ای ساحل امید به دریای غم نگر کز جان گذشته غرقه در این بیکرانه ام بیهوده نیست این همه لطف سخن مرا پیچیده عطر خوب تو در هر ترانه ام بر جان خسته ام رمق زندگی دهی روزی اگر گذر کنی از آشیانه ام ای سخره در حریم تو نبض زمان بیا بنگر که بی تو لعبت دست زمانه ام از بهر توست گر نفسی میرود مرا* باز آ که با تو من بخدا جاودانه ام تهران –آبان 72 *این مصرع به پیشنهاد زنده یاد فریدون مشیری اینگونه تغییر کرد :از بهر توست گر نفسی می کشم هنوز.
خنجر بلا بیا بیا که مرا جز غمت صلا نزند کسی به حلقه این در جز آشنا نزند به حق صحبت دیرین دوستان سوگند کسی پس از تو دم از مهرو از وفا نزند ز دهر سلفه مدارا مجو که این صیاد به قلب خسته دلان تیر بر خطا نزند جراحت دل آن شانه را که میبیند کنون که چنگ به زلف تو جز صبا نزند؟ حکیم عشق به کس کیمیای وصل نداد که تا زغم به دلش خنجر بلا نزند عجب که با همه جور نیست در همه شهر کسی که در طلبت دست بر دعا نزند مگر اجل که ببیند هنوز جان دارم کسی ز مهر به پرسش سری به ما نزند
درد آشنا تویی ای خوب تنها تکیه گاهم تویی در زندگی تنها پناهم من امشب در خیالم با تو هستم وزین پندار شیرین مست مستم درین شب ها حریف غم تویی تو مرا مونس مرا همدم تویی تو به روز بیکسی تنها کسم تو به لبهایم به جای هر قسم تو نخواهم زندگانی بی تو یکدم مخواهم بیش از این همدوش با غم خدا را مردم از هجر تو یارا چه آتش بود این پروردگارا کریما پیش از اینم یار بودی به وقت غصه ها غمخوار بودی بخوان از نو حدیث مهربانی بگو با من ز عشق جاودانی بگو دیگر نخواهی رفت جانا نخواهی راندم از خود مهربانا چه شبها کز غمت یکره نخفتم که سنگ دل به سیل اشک سفتم مجال صحبتی کو تا بگویم چه شیونهاست خفته در گلویم* بیا جانا که تاب دوری ام نیست به راهت خسته تر از من بگو کیست؟ بخوان از چهره ام درد جدایی غریبی،بی کسی،درد آشنایی تو خود گفتی که روزی باز گردم بیا تا بسپری بر باد گردم بیا کز عمر جز غم حاصلی نیست در این توفان امید ساحلی نیست
*این مصرع به پیشنهاد زنده یاد فریدون مشیری اینگونه تغییر کرد:نگیرد بغض اگر راه گلویم.
عطش می روی و روی به ویرانه ام عمر من ، افسوس نمی دانی ام می روی و می نهد این روزگار داغ تو ای عشق به پیشانی ام می شکند بغض تو در چشم من در عطش لحظه بارانی ام قافیه در قافیه جوشیده ام حنجره در حنجره توفانی ام تا که نهم جان به لبش ،مهلتی بی سبب ای مرگ چه می خوانیم آه که من ماندم و یک پنجره پنجره ای رو به پریشانی ام تهران –مرداد 86
|